دیروز اگر سوخت ای دوست، غم، برگ و بار من و تو
امروز میآید از باغ، بوی بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در کوچههای غم و درد
غیر از شب آیا چه میدید چشمان تار من و تو؟
دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ
امروز خورشید در دشت آیینهدار من و تو
غرق غباریم و غربت، با من بیا سمت باران
صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو
این فصل فصل من و توست، فصل شکوفایی ما
برخیز با گل بخوانیم اینک بهار من و تو
با این نسیم سحرخیز، برخیز اگر جان سپردیم
در باغ میماند ای دوست گل یادگار من و تو
چون رود، امیدوارم، بیتابم و بیقرارم
من میروم سوی دریا جای قرار من و تو

برچسب:
نویسنده: رضا میرزاپور