
احمد کسروی مینویسد: جنبش مشروطه را تهران آغازید و تبریز آن را
پاسداری کرد و به انجام رسانید. هر چند آدمهای کج اندیشی هنوز هم
معتقدند که مجاهدان آذربـایجان یک مشت اوباش بودند و ستارخان، آن
انسان نیـک نفس و مبـارز، راهزنـی بیش نبـود و تنهـا به خاطـر غارت و
چپاول میجنگید.
*******************
در این جا خاطره ای از ستارخان سردار غیور ایرانی را می خوانیم:
من هیچ وقت گریه نکردم، چون اگر گریه می کردم آذربایجان شکست
می خورد و اگر آذربایجان شکست مـی خورد ایـران شکست مـی خورد.
اما زمـانـی فـرا رسید که 9 ماه در مـحاصـره بودیـم بدون آب و بدون غذا.
از قـرارگاه آمدم بیـرون، مـادری را دیدم با کودکی که از فرط گرسنگی
بر روی زمین مـی خزید تا خوراکـی بیابـد و بخورد. عاقبـت بوته ی علفی
یافت و به آن چنگ زد و با خاک به دهان برد.
با خود گفتم الان است که مادر کودک مرا فحش دهد و بگوید:
«لعنت به ستارخان!»
اما مادر، فرزند را در آغوش گرفت و گفت: «عیبی ندارد فرزندم، خاک
می خوریم، اما خاک نمی دهیم»!
آنجا بود که اشک از چشمانم سرازیر شد!
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاپور