ماهی سیاه کوچولو گفت:«می خواهم بروم ببینم آخر
جویبـار کجاست. دلم می خواهـد بدانـم جاهای دیگر،چه
خبرهایی است.»
مـادر خنـدید وگفت: «من هم وقتی بچه بودم خیلی از
این فکرها می کردم. آخر جانم جویبار که اول و آخر ندارد!
همین است که هست، جویـبـار همیشه روان است و به
هیچ جایی هم نمی رسد.»
مـاهی سیـاه گفت:«آخر مـادر جان مگر نـه این که هر
چیزی به پایان می رسد؟شب به آخر می رسد،روز تمام
می شود،هفته،ماه،سال...»
هر چه که مادر اصرار کرد که این حرف های گنده گنده
را کنار بگذار و بیا به گردش برویـم،مـاهی سیـاه کوچولـو
زیر بار نرفت که نرفت.ماهی سیاه گفت:نه مادر من دیگر
از این گردش ها خسته شده ام،خیلی وقت است که در
فکرم که ما برای چی زندگی می کنیم.بیشتر ماهی ها،
موقع پیری شکایت می کنند که زنـدگی شان را بیخودی
تلف کرده اند.دائم نـاله و نفرین می کنند و از همه چیز و
هـمـه کس شکایـت دارند.مادر من می خواهم بدانم که،
راستـی راستـی زنـدگی یعنی این که تو یه تکه جا،هی
بروی و برگردی تا پـیـر بشوی و دیـگر هیچ؛یا این که طور
دیگری هم تو دنیا می شود زندگی کرد؟
مادرش گفت:«بچه جان!مگر به سرت زده؟دنیا!...دنیا!
دنیا دیگر یعنی چی؟دنـیـا همین جاست که ما هستیم،
زندگی هم همین است که ما داریم...»
همان طور که مـاهی سیاه کوچولو و مـادرش داشتند
با هم بحث می کردند،مـاهی بـزرگی به خانـه ی آن ها
نزدیک شد و گفت:
«همسایه! سرِ چی با بچه ات بگومگو می کنی،انگار
امروز خیالِ گردش کردن ندارید؟»
مادر مـاهی سیاه به صـدای همسایـه از خانـه بیرون
آمد و گفت:
«چی بـگم خواهر؟! چه دوره و زمـانـه ای شده! حالا
دیگر بچه ها می خواهند به ما چیز یاد بدهند!»
همسایه گفت:«چطور مگر؟»
مـادر ماهـی گفت: «ببین این نـیـم وجبـی کجاها که
نمی خواهد برود! دائم می گوید می خواهم بروم ببینم
دنـیـا چه خبـرست!چه حرف هـا!»
همسایه گفت: «کـوچولـو! بـبـیـنـم تـو از کِـی عالِم و
فیـلسوف شده ای که ما خبـر نداریم؟!»
ماهی سیاه گفت:خانم! من نمی دانـم شما عالـم و
فیلسـوف به چه کسی می گویـیـد. فقـط بگویـم که من
نمی خواهـم الکـی خوش باشـم،و یک دفعـه چشم بـاز
کنم ببینم مثل شمـاهـا پـیـر و کـور شـده ام و هنوز هم
همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»
مـادرش گفت: «من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی
یک دانـه ام این طـوری از آب در بـیـاید؛ نمی دانـم کدام
بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!»
مـاهی سیـاه کوچولـو گفت: «هیـچ کس زیر پـای من
ننشستـه، من خودم عقـل و هـوش دارم و می فهـمـم،
چشم دارم و می بینم.»
همسایـه رو به ماهـی مادر گفت: «خواهر آن حلـزون
پیچ پیچه را یادت می آید؟»
مادر ماهـی سیاه گفت:«آره خوب گفتـی، زیاد پـاپِـی
بچه ام می شد.بگویم خدا چکارش کند!»
ماهی سیاه کوچولـو گفت: «بس کـن مـادر! او رفیـق
من بود.»
مادرش گفت: «رفاقـتِ ماهی و حلـزون دیگه نشنیده
بودیم!»
ماهی سیاه کوچولـو گفت: «من هم دشمنی ماهی
و حلزون را نشنیده بودم، امـا شمـاهـا سرِ آن بیچاره را
زیرِ آب کردید.»
همسایـه گفت: «این حرف ها مـال گذشتـه است.»
مـاهی سیـاه گفت:«شمـا خودتـان حرف گذشتـه را
پیش کشیدید.»
مادر ماهی سیاه گفت: «حقـش بود، این جا و آن جا
که می نشست، نمی دانـی چه حرفهـایی می زد!»
ماهی کوچولو گفت: «پس مـرا هم بکشید، چون من
هم همان حرف ها را می زنم.»
چه دردسرتان بدهم!صدای بگو مگو،مـاهی های دیگر
را هم به آنجا کشاند.حرف های مـاهی کوچولـو همه را
عـصبـانـی کـرده بـود. یکی گفت: «یـک گوشمـالی لازم
دارد.»
یکی دیگر گفت: نباید به او رحم کنیم.
مـادر ماهی سیاه گفت:«بروید کنار!دست به بچه ام
نزنید!»
ماهی دیگری گفت: «خانم وقتـی بـچه ات را آن طـور
که لازم است، تربیـت نمی کنـی، باید سـزایـش را هم
ببینی!»
همسایه گفت:«من خجالت می کشم درهمسایگی
شما زندگی کنم.»
ماهی ها تا آمدند ماهی سیـاه را بگیرند، دوستانش
او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند.
مـادر ماهـی سیـاه کـوچولـو تـوی ســر و سینـه اش
می زد و گریـه می کرد و می گفت: «وای بـچه ام دارد
از دستم می رود،چکار کنم!چه خاک به سرم بریزم؟!»
ماهی کوچولـو گفت: «مـادر! برای من گریه نکن، به
حال این پیرماهی های درمانده گریه کن.»
یکی از ماهی ها از دور داد کشید: «توهین نکن نیم
وجبی!»
یکی دیگر گـفـت: «اینـها هوسهـای دوره ی جوانــی
است، نرو!»
دومی گفت: «اگر بـروی و بعـدش پشیمـان بـشـوی،
دیگر راهت نمی دهیم!»
سومی گفت:«مگر این جا چه عیبی دارد؟»
چهارمی گفت:«بچه دنیای دیگری در کار نیست،دنیا
همین جاست، برگرد!»
پنجمی گفت:«اگر سر عقل بیایی و برگردی،آن وقت
باورمان می شود راستـی راستـی ماهـی فهمیـده ای
هستی.»
ششمی گفت:«آخر ما به دیدنت عادت کرده ایم...»
مادرش گفت: «به من رحم کن، نرو، نرو!»
اما ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت.چند تا
از دوستـان هم سن و سالـش او را تا آبـشار همراهی
کردند و از آنجا برگشتند.ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا
می شد،گفت:«دوستان به امید دیدار!فراموشم نکنید.»
دوستانش گفتند:«چطور می شود فراموشت کنیم،تو
ما را از خواب خرگوشی بـیـدار کردی،به ما چیزهایی یاد
دادی که پیش از این حتی فـکرش را هم نکرده بودیم.به
امید دیدار،دوست دانا و بی باک!»
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه
پر آب.اولش دست و پـایش را گم کرد،اما بعد شروع کرد
به شنا کردن و دور برکه گشت زدن.تا آن وقت ندیده بود
که آن همه آب یک جا جمع شود.هزارهـا کفـچه مـاهی
تـوی آب وول می خوردنـد. مـاهی سیـاه کـوچولـو را که
دیدند، مسخره اش کردند و گفتند: ریختـش را بـاش! تو
دیگر چه موجودی هستی؟
مـاهی اول خوب وراندازشـان کـرد و گـفـت:«خواهش
می کنم تـوهیـن نکنید.اسم من مـاهـی سیـاه کوچولو
است. شما هم اسمتان را بگویید تا آشنا بشویم.»
یکی از آنها گـفت:«ما هـمـدیگر را کفچه مـاهی صدا
می زنیم.»
دیگری گفت:«دارای اصل و نَسَب هستیم.»
دیـگــری گـفـت: «از مــا خوشگـل تـر تـو دنیــا پـیــدا
نمی شود.»
دیگری گفت:«مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»
ماهی گفت:«من هیچ وقت فکر نمی کردم شما این
قدر خودپسند باشید. باشـد، من شمـا را می بخشـم؛
چون این حرف ها را از روی نادانی می زنید.»
کفچه ماهی ها یک صدا گفتند:«یعنی ما نادانیم؟!»
ماهی گفت:«اگر نادان نبودیـد می دانستید در دنیـا
خیلی های دیگر هم هستنـد و زنـدگی می کنـنـد کـه
ریختـشان برای خودشـان،خیـلی هم خوشایـنـد است.
شما حتی اسمتـان هم مالِ خودتان نیست.»
کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند اما چون دیدند
ماهی کوچولـو راست می گویـد،از درِ دیـگـر درآمـدنـد و
گفتند:«اصلا" تـو بی خود بـه در و دیوار می زنی! ما هر
روز از صبـح تا شـام،دنیا را می گردیم،اما غیر از خودمان
و پـدر و مـادرمان،هیچ کس را نمی بینیم،مگر کـرم های
ریزه.آنها هم که اصلا" به حساب نمی آیند!»
ماهی گفت:«شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید،
چطور از دنیا گردی دم می زنید؟»
کفـچه ماهیهـا گفتند: «مـگر غیر از برکه،دنیای دیگری
هم داریم؟»
ماهی گفت:«دستکم،باید فکر کنید که این آب از کجا
به این جا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایـی هست.»
آنها گفتند:«خارج از آب دیگـر کجاست؟مـا کـه هـرگـز
خارج از آب را ندیده ایـم! هاها ... هاها ... به سـرت زده
بابا!»
ماهی سیـاه کوچولو هم خنده اش گرفت.با خود فکر
کرد بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خود بگذارد و
برود،اما در همین موقع مادر کفچه ماهیها که قـورباغـه
باشد به داخل آب جست زد و رو به ماهی سیاه گفت:
«مـوجود بــی اصـل و نـسـب! بــچه گـیـر آورده ای و
حرفهای گنده گنده می زنی! من آن قـدر عمـر کرده ام
که بفهمم دنیـا همین بـرکـه اسـت و دیگر هـیـچ. بهتـر
است بروی و بچه هـای مـرا از راه به در نکنی.»
ماهی سیاه گفت:«صـد تا از این عمرهـا هم بکنـی،
باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»
قورباغه با عصبانیت به طرف مـاهی سیـاه هجوم برد
ولی مـاهـی سیـاه مثل بـرق در رفـت و لای و لـجن تـه
بـرکه را به هم زد و رفـت.
دره پر از پیچ و خم بود.جویبار هم آبش چند برابر شده
بود؛امـا اگر می خواستی از بـالای کوه ها تـه دره را نگاه
کنی،جویـبـار را مثـل نخ سفیدی می دیدی.یک جا تخته
سنگ بزرگی از کوه جدا شده بود و افـتـاده بود تَهِ دره،و
آب را دو قسمت کرده بود.مـارمولک درشتی،به اندازه ی
کف دست،شکمش را به سنگ چسبانده بود و از گرمی
هـوا لـذت می بـرد و بـه خرچنـگ گِـرد و بـزرگی که روی
شن های تـه آب،نشستـه بود نگاه می کرد.آن جا عمق
آب کـم تـر بـود و خرچنـگ داشـت قــوربــاغــه ای را کـه
شکار کرده بود می خورد.ماهی کوچولو ناگهان چشمش
افتـاد به خرچنـگ و ترسیـد؛از دور سـلامـی کرد.خرچنگ
چپ چپ به او نگاهی کرد و گفـت:«چه مـاهی با ادبی!
بیـا جلو کوچولـو،بیـا!»
ماهی کوچولو گفت:من می روم دنیا را بگردم،و هیچ
هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم!»
خرچنگ گفت:«تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی،ماهی
کوچولو؟»
ماهی گفت: «من نه بدبینم، نه ترسو. من هر چه را
کـه چشـمــم مـی بـیـنـد و عقلـم مـی گـویـد، به زبـان
می آورم.»
خرچنگ گفت:«خوب بـفـرمـایید ببینم چشم شما چه
دیـد و عقلـتـان چه گفت که فکـر کردید ما می خواهیم
شما را شکار کنیم؟»
ماهی گفت:«دیگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت: «منظـورت قورباغـه اسـت؟ تو هم که
پاک بچه شدی، بـابـا! مـن با قـوربـاغه ها لَـجم و بـرای
همین هم شکارشان می کنم؛ می دانی،این ها خیال
می کننـد که تنهـا مـوجود دنـیـا هستنـد، و خوشبـخت
هم هستند،من می خواهـم بهشـان بفهمـانـم که چه
خبـر است و دنیــا واقعـا" دسـت کیسـت! پس تو دیگر
نتـرس جانـم؛ بیا جلـو!»
خرچنـگ ایـن حرف هـا را گـفـت و پَـس پَـسکـی،راه
افـتاد طرف مـاهی سیـاه کوچولـو. آنقـدر خنـده دار راه
می رفت که ماهی،بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:
«بـیـچاره تـو که هـنـوز راه رفـتـن بـلـد نیستـی، از کجا
می دانـی دنیا دست کیست؟»
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. در همان موقع
سـایـه ای بر آب افتـاد و نـاگهـان، ضــربـه ی مـحکمـی
خرچنگ را توی شن ها فرو کرد.ماهی کوچولو دید پسر
بچه ی چوپانی لـب آب ایستـاده و بـه او و به جایی که
خرچنـگ در آن جا بـود، نـگـاه می کند. یک گله ی بـز و
گوسفـنـد به آب نـزدیک شـدنـد و پـوزه هــایشـان را در
آب فرو بردند. صدای بع بع و مع مع دره را پر کرده بود.

مـاهی سیاه آن قـدر صبـر کرد تا بـزها و گوسفنـدها
آبشان را خوردند و رفتند،آن وقت،مـارمولک را صدا زد و
گـفـت:«مـارمـولک جان!مـن مـاهی سیـاه کـوچولـویـی
هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم،فکر می کنم
تــو جانـــور عـاقـل و دانــایــی هستـی،ایـن اسـت کـه
می خواهم چیزی از تو بپرسم.»
مــارمــولـک گـفـت: «هــر چه می خواهـی بپـرس.»
مـاهی گفـت: «در راه، مــرا خیـلـی از مـرغِ سـقّــا و
ارّه مــاهی و پـرنــده ی مـاهیـخوار می تـرسانـدند، اگر
تـو چیـزی در بـاره ی اینهـا مـی دانـی،بـه مـن بگو.»
مـارمـولک گفت: «اره مـاهـی و پرنده مـاهیـخوار این
طرفـهـا پیـدایـشـان نمـی شود،مـخصـوصا" اره ماهی
که تــوی دریــا زنــدگی می کـنـد؛امـا سقـائک،همیـن
پایین ها هم ممکن است باشد.مبادا فریبش را بخوری
و توی کیسه اش بروی!»
ماهی گفت: «چه کیسه ای؟»
مـارمـولک گفت: «مـرغ سقـا زیر گردنش کـیـسه ای
دارد کـه خیـلـی آب می گـیـرد. او در آب شـنـا می کند
و گاهی مـاهـی ها ندانسته وارد کیـسـه او می شوند
و یکراست می روند توی شکمـش. البتـه اگر مرغ سقا
گرسـنـه نباشد، مـاهی هـا را در همـان کیسـه ذخیـره
می کند که بعد بخورد.»
مـاهی گـفـت:«حالا اگر مـاهـی وارد کـیـسه او شد،
دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»
مـارمـولک گفـت:«هیـچ راهـی نیست، مگر آنکه این
کـیـسـه را پــاره کـنـد.مــن خنــجری بـه تـو می دهم
که اگر گرفـتـار مـرغ سقـا شدی، این کار را بکنـی.»
آن وقت مارمولک توی شکاف سنگ خزید و با خنجر
بسیـار ریـزی بـرگشت. مـاهی کوچولو خنجر را گرفت
و گـفـت: «مــارمــولـک جان! تـــو خیـلـی مـهـربـانـی،
من نمی دانم چطور از تو تشکر کنم.»
مـارمـولـک گـفـت: «تشکـر لازم نیسـت خانــم! مـن
از ایـن خنــجرهـا خیــلـی دارم؛ هـر وقـتــی که بـیــکار
می شـــوم، می نـشیـنـــم از تــیــغِ گیــاهــان خنــجر
مـی ســـازم و بــه مــاهـــی هــای دانـــایـی مثـل تو
مـی دهـم.»
ماهی گفت: «مگـر قبل از من هـم ماهی ای از این
جا گذشتـه؟»
مـارمـولک گـفـت:«خیلی هـا گذشتـه انـد! آنهـا حالا
دیـگـر بـرای خودشــان دسـتــه ای شـده انـــد و مــرد
ماهیگیـر را به تنـگ آورده انـد.»
مـاهـی بـا نـابـاوری گفـت: «چطـور مـرد مـاهیگیـر را
به ستـوه آورده انـد؟»
مـارمـولک گـفـت: «آخر،نـه کـه بـا همنـد، همـین که
مـاهـیـگیـر تـور انـداخت، وارد تـور می شونـد و تور را با
خود می کشـنـد و می بـرند ته دریا.»
در ایـن مـوقــع مـارمـولـک گـوشـش را گـذاشـت روی
شـکـاف سـنـگ و گـوش داد و گـفـت: «من دیـگــر بایـد
بروم؛ بچه هایم بیدار شده اند.»
مـارمولک رفت و ماهی سیـاه هم دوباره به راه افتاد.
ماهی سیاه به راه افتاد، اما با خود کلنجار می رفـت
و سـؤال پشت سؤال بود که به فکرش خطـور می کرد:
ببینم راستـی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک
زورش بـه من بـرسد!راستـی اره مـاهـی دلـش می آید
همجنس های خود را بکشد و بخورد؟پرنده ی ماهیخوار
دیگر چه دشمنی ای با ما دارد؟
ماهی کوچولو شنا کنان پیش می رفـت و با خود فکر
می کـرد. در هر وجب راه، چیز تـازه ای می دیـد و چیـز
تازه ای یاد می گرفت. حالا دیگر از آبـشـار نمی ترسید.
حالا دیگر معلـق زنـان از آبشـارهـا پـایین می افتاد و باز
شـروع بـه شنـا می کرد.گرمی آفـتـاب را بر پشت خود
حس می کرد و قوّت می گرفت.
مدتی بعد به جایی رسید که دره پَهن می شد و آب
از وسط بیـشه ای می گذشت. آب آنقدر زیاد شده بود
که مـاهی سیاه ،راستی راستی کیف می کرد!بعد به
ماهی هـای زیـادی برخورد.از وقتـی که از مادرش جدا
شده بود،ماهی ندیده بود.چند تا مـاهی ریزه دورش را
گرفتند و گفتند:«مثل این که غریبه ای،ها؟»
مـاهـی سیـاه رو به آنهـا گفـت: « آره غـریبـم؛ از راه
دوری می آیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:«کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت:«می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»
ماهی ریزه ها گفتند:«کدام جویبار؟»
ماهی سیاه گفت:«همین جویبـاری که توی آن شنـا
می کنیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:«ما به این می گوییم رودخانه.»
ماهی سیاه کوچولـو چیـزی نگفت.یکی از مـاهی ها
گفت:«هیچ می دانی مرغ سقّـا نشسته سر راه؟»
ماهی سیاه گفت:«آره ،می دانم.»
یکی دیگر گفت:«این را هم می دانـی که مـرغ سقـا
چه کیسه ی گَل و گشادی دارد؟»
ماهی سیاه گفت:«این را هم می دانم.»
به زودی بـیـن مـاهی هـا چو افتـاد که: ماهـی سیاه
کوچولـویـی از راه هـای دور آمـده و می خواهد برود آخر
رودخانـه را پـیـدا کنـد و هیـچ تـرسی هـم از مـرغ سقـا
ندارد!
چند تا از ماهـی ریـزه ها وسوسه شدند که با ماهی
سیاه برونـد؛ اما از ترسِ بزرگترها صداشان در نیامد.چند
تا هم گفتند: «اگر مـرغ سقـا نبود، با تو می آمدیم.ما از
کیسه ی مرغ ترسا می ترسیم.»
لب رودخانه دهی بود.زنان و دخترانِ ده توی رودخانه
ظـرف و لبـاس می شستـنـد.مـاهی کـوچولو مـدتی به
هیـاهوی آنهـا گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه هـا را
تمـاشا کرد و بعد راه افـتاد. رفت و رفت تا شب شد.زیـر
سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه توی
آب افـتـاده و همه جا را روشن کرده است.مـاهی سیـاه
کوچولو مـاه را خیلـی دوسـت داشت. شبهایـی که مـاه
تـوی آب می افـتـاد، دلـش می خواسـت از زیـر خزه هـا
بـیـرون بخزد و چند کلمه ای با او حرف بزند،اما هر دفعه
مادرش او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.
این بار اما ماهی کوچولـو پیش رفـت و گفت:«سلام،
ماه خوشگلم!»
ماه گفت:«سلام ماهی سیاه کوچولو! تو کجا،این جا
کجا؟»
ماهی گفت:«جهانگردی می کنم.»
ماه گفت:«جهان خیلـی بـزرگ است، تـو نمی تـوانی
همه جا را بگردی.»
ماهی گفت: «باشد؛ هر جا که توانستم، می روم.»
ماه گفت:«دلم می خواست تا صبـح پیشت بمـانـم؛
امـا ابـر بزرگی دارد می آید طرف من که جلوی نورم را
بگیرد.»
ماهی گفت:«ماه قشنگ!من نور تو را خیلی دوست
دارم،دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»
ماه گفت:«ماهی جان!راستش ،من خودم نور ندارم،
خورشید به من نور می دهد و مـن هـم آن را به زمـیـن
می تابانم.»
در همین موقع ابر سیاه رسید و روی مـاه را پوشانـد
و شب دوبـاره تـاریـک شد.مـاهـی مـات و مـتـحیر چند
دقیـقـه تـاریکی را نـگاه کرد و بـعـد زیر سنگی خـزیـد و
خوابید.صبح زود با صـداهایی از خواب بـیـدار شد.وقتی
سر گردانـد دیـد بـالای سرش چنـد مـاهی ریـزه با هم
پچ پچ می کنند.
مـاهی هـا تا دیـدنـد مـاهی سیـاه بیدار شده،یکصدا
گفتند:«صبح به خیر!»
مـاهـی سیـاه زود آنـهـا را شناخت و گفـت:«صبح به
خیر!بالاخره دنبال من راه افتادید!»
یکی از ماهی ها ریزه ها گفت:«آره؛اما هنوز ترسمان
نریخته.»

یکی دیگر گفت:«فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»
مـاهی سیاه گفت:«شـمـا زیـــادی فـکر می کنــیــد،
همـه اش که نباید فـکر کرد.راه که بیفتـیـم،تـرسمـان به
کلّی می ریـزد.
مـاهی هـا تا خواستـنـد راه بیفتند،دیـدنـد که آب دور و
برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و
همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نمـاند.مـاهـی سیاه
فوری فهمید که توی کیـسه ی مـرغ سـقـا گیر افتاده اند.
مـاهی سیـاه گفت:«دوستـان!مـا توی کیسه ی مرغ
سقـا گیـر افـتـاده ایم؛امـا راه فـرار هم بـه کلـی بـستـه
نیست.»
ماهی ریزه ها شـروع کردنـد به گریـه و زاری،یکیشان
گفت:«مـا دیگر راه فـرار نداریم.تقصـیر توست که زیر پای
ما نشستی و ما را از راه بدر بردی!»
یکی دیگر گفت:«حالا همه ی ما را قـورت می دهد و
دیگر کارمان تمام است!»
ناگهان صدای قهــقهـه ی ترسنـاکی در آب پیچید.این
مرغ سقا بود که می خندید.مـرغ سقا گفت:«چه ماهی
ریزه هایی گیرم آمده!هاهاهاها...راستی که دلم برایتان
مـی سـوزد!هـیـچ دلـم نـمـی آیـد کـه قـورتـتـان بـدهـم
هاهاهاها....»
مـاهـی ریـزه هـا به التـماس افتادند و گفتنـد:«حضرت
آقای مـرغ سقـا!ما تعریـف شمـا را زیـاد شنیده ایم و اگر
لـطـف کنـید منـقـار مبـارک را کمی بـاز کنید که ما بیرون
برویم،همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»
مرغ سقا گفت:«من نمی خواهـم شمـا را همین حالا
قورت بدهم.ماهی ذخیره دارم؛آن پایین را نگاه کنید...»
چند تا مـاهی گنـده و ریزه ته کیسه ریخته بود.مـاهی
ریـزه ها گفتـنـد:«حضـرت آقـای مـرغ سـقـا!مـا که کاری
نکرده ایم،ما بی گناهیم؛این مـاهی سیـاه کوچولـو ما را
از راه در برده...»
ماهی کوچولو گفت:«ترسوها!خیال کرده اید این مـرغ
حیله گر،معدن بخشایش است که این طـوری الـتـمـاس
می کنید؟»
مـاهی هـای ریـزه گفـتـنـد:«تـو هیچ نمی فهمـی چه
داری می گویی،حالا می بینی حضـرت آقـا چطـور مـا را
می بخشند و تو را قورت می دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره می بخشمتان؛اما به یک شرط.»
ماهی های ریزه گفتند:«شرطتان را بفرمایید،قربان!»
مـرغ سقـا گـفـت:«ایـن مـاهـی فـضـول را خفـه کنید تا
آزادیتان را بدست آورید!»
ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید و به ماهی
ریزه ها گفت:«قبول نکنید!این مرغ حیلـه گر می خواهد
ما را به جان همدیگر بیندازد.من نقشه ای دارم...»
اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهایی خودشان بودند
که فکر هیـچ چیز دیگر را نمی کردنـد و ریختنـد روی سر
ماهی سیاه کوچولو.ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب
نشست و گفت:«ترسوهـا!به هر حال گیـر افـتاده ایـد و
راه فراری هم ندارید؛زورتان هم به من نمی رسد.»
مـاهی ریـزه ها گفتند:«بـایـد خـفـه ات کنیم،ما آزادی
می خواهیم!»
ماهی سیاه گفت:«عقل از سرتان پریده!اگر مرا خفه
کنید هم باز راه فراری پیدا نمی کنید.گولش را نخورید!»
مـاهی ریـزه ها گفتـنـد:«تـو ایـن حرفـهـا را بـرای ایـن
می زنی که جان خودت را نجات بدهی،وگرنه اصلا" فکر
ما را نمی کنی!»
ماهی سیاه گفت:«پس گوش کنـیـد راهی نشانـتـان
بدهم:من مـیـان مـاهی های بی جان،خودم را به مـردن
می زنم؛آن وقت ببینم مرغ سقا شما را رهـا خواهد کرد
یا نه،و اگر حرف مرا قبـول نکنید،با این خنجر همه تان را
می کـشـم یـا کیـسـه را پـاره می کنـم و در مـی روم و
شما...»
یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و گفت:«بس کن
دیگر!من تحمل این حرفها را نـدارم...اوهو...اوهو...اوهو»
مـاهی سیـاه،گـریـه ی او را که دیـد،گـفـت:«این بـچه
ننه ی ناز نازو را چرا همراهتان آوردید؟»
بعد خنجرش را درآورد و جلوی چشم ماهی های ریزه
گرفـت.آنهـا نـاچار پیشنهـادش را قبول کردند.دروغکی با
هم زد و خوردی کردند و ماهی سیاه خود را به مردن زد
و آنها بالا آمدند و گفتند:«حضرت آقا!ماهی سیاه را خفه
کردیم...»
مـرغ سقـا خنـدیـد و گـفت:«کار خوبـی کردیـد.حالا به
پاداش این کار،همه تـان را زنده زنده قـورت می دهم که
توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»
قبل از این که مـاهی ریزه ها مجالی بیابند،به سرعت
برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساختـه شد.
اما مـاهی سیـاه همـان وقـت خنـجرش را کشید و به
یک ضـربـت،دیـواره ی کیـسـه را شکافـت و در رفت.مرغ
سقا از درد فریـادی کشید و سـرش را به آب کوبـیـد امـا
نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند.
مـاهی سیـاه رفـت و رفـت،و باز هم رفت،تا ظهر شد.
حالا دیگر کوه و دره تـمـام شده بـود و رودخانـه از دشت
هـمـواری می گذشت.از راسـت و چپ چنـد رودخانـه ی
کوچک دیـگر هم به آن پـیـوستـه بود و آبـش را چند برابر
کرده بود.
مـاهی سیاه از فراوانی آب لـذت می بـرد.نـاگهـان بـه
خود آمـد و دیـد آب تـه نـدارد.این ور رفـت،آن ور رفـت،بـه
جایی نخورد.آن قـدر آب بـود که مـاهی کوچولو تویش گم
شده بود!هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش
به جایـی نخورد.ناگهـان دیـد یک حیـوان دراز و بزرگ،مثل
بـرق به طـرفش حمـلـه می کنـد.یک اره ی دو دم جلوی
دهنـش بود.مـاهی کوچولـو فـکر کرد همین حالاست که
که اره مـاهی تکه تکه اش کنـد؛زود به خود جنبـید و جا
خالی کرد و آمد روی آب ،بعد از مدتی،دوباره رفت زیر آب
که تـه دریـا را ببیند.وسط راه به یک گـلّـه مـاهی برخورد.
هـزارهـا هـزار مـاهـی! از یـکیـشان پـرسیـد:«رفـیق!من
غریبه ام،از راه های دور می آیم،اینجا کجاست؟»
مـاهی دوستـانش را صـدا زد و گفت:«نـگاه کنید!یکی
دیگر...»
بعد به ماهی سیاه گفت:«رفیق،به دریا خوش آمدی!»
یکی دیگر از مـاهـی ها گفت:«همـه ی رودخانـه ها و
جویبارها به اینجا می ریزند،البته بعضی ها هم به باتلاق
فرو می روند.»
یکی دیـگر گفـت:«هـر وقـت دلـت خواست می توانی
داخل دسته ی ما بشوی.»
ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است.
گفت:«دلم می خواهد این دفعـه که تور مـرد ماهیگیر را
در می برید،من هم همـراه شمـا باشـم.حالا بهتر است
بروم و گشتی این دور و برها بزنم.»
یکی از مـاهی ها گـفـت:«اگر روی آب رفـتی،مواظـب
مـرغ مـاهـیـخوار بـاش که ایـن روزهـا دیگر از هیـچ کس
پـروایـی نـدارد و هـر روز تـا چهـار پنج ماهی شکار نکند،
دست از سر ما برنمی دارد.»
آنوقـت مـاهی سیـاه از دسته ی ماهی های دریا جدا
شـد و خودش بـه شنـا کردن پـرداخت.کمـی بعـد،آمد به
سطـح دریـا.آفـتـاب گـرم می تـابید.مـاهی سیاه کوچولو
گـرمـی آفـتـاب را بـر پـشـت خود حس مـی کـرد و لـذت
می برد.آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و با خود
فکر می کـرد:«مـرگ خیـلی آسان می تـواند به سراغم
بیایـد،اما تا می توانـم زنـدگی کنم،نباید به پیشواز مرگ
بروم.البته اگر یک وقـتـی ناچار با مـرگ روبرو شدم - که
می شـوم -مـهم نیست؛مـهـم این اسـت که زنـدگی یا
مرگ من چه اثری بر زندگی دیگران داشتـه بـاشد...»
ماهی سیاه کوچولو نتوانست بیش از این به خیـالش
ادامـه دهد.مـاهیـخوار آمد و او را برداشت و بـرد.مـاهی
کـوچولــو لایِ منـقـار دراز مـرغ مـاهـی خوار دست و پـا
می زد،امـا نـمی تـوانـست خود را نـجات دهد.ماهیخوار
کمـرگاه او را چنـان سفت و سخت گرفته بود که داشت
جانـش در مـی رفــت! آخر،یـک مـاهـی کـوچولـو چقـدر
می تـوانست بیرون از آب زنـده بماند؟

ماهی فکر کردکه کاش ماهیخوار همین حالا قـورتش
بدهد تا دستکم،آب و رطوبت داخل شکم او،چند دقیقه
هم که شده جلوی مـرگش را بگیرد.با این فکر بـه مـرغ
ماهیخوار گفت:
«چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟می دانی من از
آن ماهی هایی هستم که بعد از مـردن،بـدنشان پـر از
زهر می شود.»
مـاهیخوار چیزی نگفـت،فـکـر کرد:«آی حقه بـاز! چه
کلـکی تـو کارت هست؟نکنـد می خواهی مرا به حرف
بیاوری که در بروی؟»
خشکی از دور نمایان شده بود.ماهی سیاه کوچولو
فکر کرد:
«اگر به خشکی برسیم،دیگر کار تـمـام است.» این
بـود که گفـت:«می دانـم که می خواهـی مـن را برای
بچه هایت ببری،اما تا به خشکی برسیم،من مرده ام
و بـدنـم،کیسه ی زهری شده است که بچه هایـت را
نابود می کند،چرا به بچه هایت رحم نمی کنی؟»
ماهیخوار فکر کرد که احتیاط هم خوب است:ماهی
را خودم می خورم و برای بچه هایـم،ماهی دیگری را
صـیـد می کنم.در همین فـکـر بـود که دید بدن ماهی
سیاه شل و بی حرکت شد.با خودش فکر کرد:
«یعنی مرده؟حالا دیگر خودم هم نمی تـوانـم آن را
بـخورم؛مـاهی بـه این نـرم و نـازکی را بی خود حرام
کردم!»
می خواست از ماهی بپرسد که زنده است یا نه...،
اما همین که دهانش را باز کرد،ماهی سیـاه جستی
زد و پایین افتاد.ماهیخوار که دید بدجوری سـرش کلاه
رفـتـه،افـتـاد دنبال مـاهی.مـاهی مـثـل بـرق در هـوا
شیرجه می رفت.از اشتیـاق آب دریـا،از خود بی خود
شـده بـود و دهـان خشکـش را بـه بـاد مـرطـوب دریـا
سپـرده بـود.امـا تـا رفـت تـوی آب و نفـسی تازه کرد،
ماهیخوار سر رسید و این بـار چنـان بـه سـرعت او را
گـرفـت و قـورت داد کـه مـاهـی تا مـدتی نفهمیـد چه
بـلایی به سـرش آمـده است.فـقـط حس می کرد که
همه جا مرطوب و تاریک است.چند لحظـه که گذشت
چشمـش به تـاریـکی عـادت کرد و خوب که دقت کرد
صدای گریه ای را شنید.ماهی بسیـار ریـزه ای را دید
که گوشـه ای کـز کـرده بود و گریـه می کرد و ننه اش
را می خواست.ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو در فکر چاره ای باش، گریه می کنی
و ننه ات را می خواهی که چه؟»
مـاهـی ریـزه گفـت:«تـو دیگر... کی هستی؟...مگر
نمـی بینی ...دارم ... از بین مـی روم؟ اوهـو...اوهـو...
اوهو...ننه...من دیگر نمی توانم با تو بیایم تور ماهیگیر
را ته دریا ببرم...اوهو....اوهو!»
ماهی کوچولـو گفـت:«بـس کن بابا،تو که آبروی هر
چه ماهی ست را پاک برده ای!»
وقتی ماهی ریـزه جلوی گریـه اش را گرفـت،مـاهی
کوچولو گفت:«من می خواهم ماهی خوار را بکشم و
مـاهی هـا را از شـرّ او آسـوده کنم،اما قبـلا" باید تو را
بیرون بفرستم.»
مـاهـی ریـزه گـفـت:تـو که خودت داری مـی مـیری،
چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟»
ماهی سیاه خنجرش را نشان داد و گفت:«از همین
تـو،شکـمـش را پـاره می کنـم.حالا گوش کن ببین چه
می گویم:من شروع می کنـم بـه وول خوردن و این ور
و آن ور رفتن تا قلقلکش بشود؛همین که دهانش را باز
کرد و شروع به خندیدن کرد،تو بپر بیرون.»
ماهی ریزه گفت:«پس خودت چی؟»
ماهی سیاه گفت: «فکر مرا نکن،من تا این بدجنس
را نکشم،بیرون نمی آیم.»
ماهی سیاه این را گفت و شروع به وَرجه وُرجه کرد؛
هـمـیـن که مـاهیـخوار دهـانـش را بـاز کرد،مـاهی ریزه
بیرون پرید و کمی بعد در آب افتاد؛اما هر چه که منتظر
ماند از مـاهی سیاه خبـری نشد.
نـاگهـان دیـد که مـاهـیـخوار هـمـیـن طور پیـچ و تاب
می خورد و فریاد می کشد.مـرغ مـاهیخوار چند لحظه
بعد در آب افتـاد و از جنب و جوش بازماند؛اما باز هم از
ماهی سیاه خبری نشد و تا به حال هم خبری نشده
است.
ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه
و نوه اش گفت:«دیـگر وقـت خواب است بچه ها،بروید
بخوابید.»
یازده هزار و نهصد و نود و نـه مـاهی کوچولـو «شب
به خیـر» گفـتـنـد و رفـتـنـد و خوابـیـدند.مادر بزرگ هم
خوابـش بـرد،امـا مـاهی سـرخ کـوچولویی هر چه کرد،
خوابش نبرد و تا صبح همه اش در فکر دریا بود.