چهل 1 کوتاه به همسرم
چهل نامه کوتاه به همسرم مجموعه ای از نامه هایی است که 1 1 هنگامی که مشغول یادگیری هنر خوشنویسی بوده به 1 فرزانه منصوری نوشته است. وی در این نامه ها درباره زندگیشان در کنار هم ، عشق و مشکلاتشان صحبت می کند و آشکارا سختی ها و اضطراب مشترکشان را مطرح می کند. برای ابراهیمی نوشتن این نامه ها فقط فرصتی برای تمرین خوشنویسی نبود بلکه تمرینی برای کاوش و جست و جو در درک زندگی ، عشق و رابطه زناشویی است.
این نامه ها نثری همچون شعر دارد و بسیار روان و به دور از تکلف های شاعری است. بعضی از آن نامه ها بلندند و بعضی کوتاه در حد چند سطر. ابراهیمی در این نامه ها به صادقانه ترین شکل ممکن عشقش را به همسرش ابراز داشته، گاه او را دوستانه نصیحت کرده و گاه آنچه از راه و رسم زندگی می دانسته با او در میان گذاشته است. خواندن این کتاب تنها خواندن نامه نیست بلکه تعمقی در شیوه ی نگرش ابراهیمی به مسائل زندگی و نیز تجربه ی عاشقی کردن است.
نامه اول
ای عزیز
راست می گویم.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دستِ راستِ من است؛ و کاغذ را.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
من اینجا«من» را دیده ام-که اسیر زندانِ بزرگِ نوشتن بوده است، همیشه ی خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده، اصلِ بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده...
و آن پنجره، تویی ای عزیز!
آن پنجره، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دوردستها
می آیند تا لحظه یی، پروانهوش، بر بوته ی ذهن من بنشیند، تویی...
این، می دانم که مدحِ مطلوبی نیست
اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبانِ تاریخی.
و آنقدر که تو گرفتار زندانیِ خویشتنی
این زندانی، اسیر تونیست-
که ای کاش بود
در خدمتِ تو، مریدِ تو، بنده ی تو...
و این همه در بند نوشتن نبود.
اما چه می توان کرد؟
تو تیماردارِ مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید
و این، برای خوبترین و صبورترین زنِ جهان نیز آسان نیست.
می دانم.
اینک این نامه ها
شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم
در حضور تو زانو بزنم
سر در برابرت فرود آورم
و بگویم: هرچه هستی همانی که می بایست باشی و بیش از آنی، و بسیار بیش از آن. به لیاقت تقسیم نکردند؛ و الا سهم من، در این میان، با این قلم، و محو نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا، اما نه بهترین همسر...
نامه دوم
بانوی بزرگوار من!
عطرآگین باد و بماناد فضایِ امروز خانه مان
و فضای خانه مان، همیشه در چنین روزی که روز عزیزِ ولادتِ پُربرکت تو برای خانواده ی کوچک ماست...
نامه سوم
بانو، بانوی بخشنده ی بی نیاز من!
این قناعتِ تو، دل مرا عجب می شکند...
این چیزی نخواستنت، و با هرچه که هست ساختنت...
این چشم و دست و زبانِ توقع نداشتنت و به آن سوی برچین ها نگاه نکردنت...
کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقاً نایاب، که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...
کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان، تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران، ردِ اشک را از گونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم، حتی یک بار، با خوب ترین اخبار...
کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه هایِ سنگینِ خستگی هایت...
کاش ای کاش که اشاره یی داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...
آه که قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...
نامه چهارم
همقدم همیشگی من!
مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که دانسته تو را بیازارم یا به خشم بیاورم.
هرگز پیش نخواهد آمد.
آنچه در چند روز گذشته تو را رنجیده خاطر و دل آزرده کرده است مرا، بسیار بیش از تو به افسردگی کشانده است
و مطمئن باش چنان می روم که بدانم - به دقت- که چه چیزها این زمان تو را زخم می زند
تا از این پس، حتی نادانسته نیز تو را نیازارم.
ما باید درست شویم.
ما باید تغییر کنیم...
نامه پنجم
«شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است.»
دیگر به یاد نمی آورم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده ام، یا در جوانی، خود آن را در جایی نوشته ام.
اما به هر حال، این سخنی ست که آن را بسیار دوست می دارم. دیروز، نزدیک غروب، باز دیدمت که غمزده بودی و در خود.
من هرگز، ضرورتِ اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماسِ عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم، حریص است و بیشتر خواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلِگام.
هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد و باز هم بیشتر، و بیشتر...
هرقدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می کشد، سلطه می طلبد و لِه می کند...
غم، عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانیاش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانیاش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...
غم، هرگز از تهاجم خسته نمی شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.
و چون پیشآمد و تمامیِ روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار و ناانسان و ذلیلِ غم و مصلوبِ بی سبب.
من، مثل تو می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که می تواند گلیمِ خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی دردیِ ددمنشانه است و بی غیرتیست، و بی آبرویی و اسباب سرافکندگی ِ انسان.
آنگونه شاد بودن هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنایِ نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه، گفتم که برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده و شفا دادنِ جهانی چنین دردمند، طبیب، حق ندارد بر سر بالینِ بیمار خویش بگرید و دقایق معدودِ نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.
چشم کودکان و بیماران به نگاه مادران و طبیبان است.
اگر در اعماقِ آن، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.
به صدایِ خنده ی خالصِ بچه ها گوش بسپار و به صدای دردناکِ گریستنشان، تا بدانی که این، سخنی چندان پریشان نیست.
عزیز من
این بیمارِ کودک صفتِ خانه ی خویش را از یاد مران.
من محتاجِ آن لحظه های دلنشینِ لبخندم- لبخندی در قلب، علیرغمِ همه چیز.
نامه ششم
همراهِ همدلِ من
در زندگی، لحظه های سختی وجود دارد؛ لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی، که عبور از درون این لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قِداستِ زندگیِ مشترک، به نظر، امری ناممکن می رسد.
ما کوشیده ایم – خدا را شکر – که از قلبِ این لحظه ها، بارها و بارها بگذریم، و چیزی را که به معنای حیاتِ ماست و رویای ما، به مخاطره نیندازیم.
ما، به دلیل بافت پیچیده ی زندگی مان، هزار بار مجبور شدیم کوچه یی تنگ و طولانی و زروَرقی را بپیماییم – بی آنکه تنمان دیوار این کوچه را بشکافد یا حتی لمس کند.
ما، در این کوچه ی چه بسیار آشنا، حتی بارها، مجبور به دویدن شدیم، و چه خوب و ماهرانه دویدیم- انگار کُن که بر پُل صراط...
نامه هفتم
عزیز من
مدتی است می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضِ شبهای مهتابی، علیرغمِ جمیعِ مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم – دوش به دوشِ هم. شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پرتوان.
از این گذشته، به هنگامِ گزمه رفتن های شبانه، ما فرصتِ حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد.
نترس بانوی من! هیچکس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگِ هم، در خلوت، زیر نورِ بَدر، قدم می زنیم. هیچکس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت: «این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیزتر از پیریِ روح وجود ندارد. از مرگ هم صد بار بدتر است.
راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر اسوده از جلوی فروشگاه رَد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاهِ سرزنش بارِ طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش!
ضمناً همه ی چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی، تمام و کمال خریدم: برنج، آردنخودچی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زردچوبه، آبغوره، نبات، برگ بو، صابون، مایع ظرفشویی و دارچین (که چه عطرِ قدیمی یادانگیزی دارد)...
می بینی که چقدر خوب، منِ بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپردم؟
خُب...دیگر می توانی قدری آسوده باشی، و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با اینکه خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت.
عزیز من!
ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پسِ بدهی هایمان برآییم، و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم.
ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید.
فقط کافی است که قدری دیگر هم از نَفَس نیفتیم.
نامه هشتم
بی پروا به تو بگویم که دوست داشتنی خالصانه، همیشگی، و رو به تزاید، دوست داشتنی ست بسیار دشوار- تا مرزهای ناممکن.
اما من، نسبت به تو، از پس این مهمِ دشوار به آسانی برآمده ام؛ چرا که خوبی تو، خوبیِ خالصانه، همیشگی و رو به تزاید ی ست که هر امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته.
امروز که روز تولد توست، و حق است خانه را به مبارکیِ چنین روزی گل باران کنم، اگر تنها یک غنچه ی فروبسته ی گل سرخ همراه این نامه کرده ام دلیلش این است که گمان می کنم، عصر، بچه ها، و شاید برخی از دوستان و خویشان، با گلهایشان از راه برسند و این البته، شرط ادب و مهمان نوازی نیست که ما، پیشاپیش، همه ی گُلدان ها را اشغال کرده باشیم.
گلدان خانه ی محبت دوستان ماست.
نامه نهم
عزیز من!
روزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگارِ دشواری باید نگهبان اعتبارِ شب های شفاف و پرشکوه، کهکشان شیری، و شهاب های فروریزنده باشیم...
شاید بگویی: «در زمانه یی چنین، چگونه می توان به گزمه گرفتن در پرتوِ ماه پُر اندیشید؟» و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده یی و باز خواهی شنید.
«آنکه هرگز نان به اندوه نخورد
و شب را به زاری سپری نساخت
شما را ای نیروهای آسمانی
هرگز، هرگز، نخواهد شناخت»
گوته
اگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید- و باز هم شبی مثل آن شب های عطرآگینِ رودبارَک که سرشار است از موسیقی ابدی و پُرخروشِ سردابرود، در جاده های خلوتِ خاکی قدم بزنیم، دست در دست هم، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...
و تو می گویی: این فقط موسیقی نامیرای افلاک است...
ما هرگز کهنه نخواهیم شد.
نامه دهم
عزیز من!
دیروز، به دلیلی چه بسا برحق، از من رنجیده بودی. دیشب که در بابِ فروش چیزی برای دادنِ اجاره ی خانه، با مِهرمندی آغازِ سخن کردی، ناگهان دلم دریچه یی گشوده شد و شادیِ بی حسابی به قلبم ریخت؛ چرا که دیدم، ما، رنجیدگی های حاصل از روزگار را، چون موج های غُرانِ بیتاب، چه خوب از سر می گذرانیم و باز بالا می پریم و بالاتر، و فریاد می کشیم:
اَلا ای موجِ دیگر! بیا بیتاب بگذر!
راستش، من گاهی فکر می کنم این کاری عظیم و بسیار عظیم بوده است که ما، در طول بیست سال زندگی مشترکِ سرشار از دشواری و ناهمواری، هرگز به هیچ صورت و بهانه، آشکار و پنهان، هیچگونه قهری نداشته اییم؛ اما بعد می بینم که سالیان سال است این کار، جمیعِ دشواری های خود را از دست داده است و به طبیعتی بسیار ساده تبدیل شده – چنان که امروز، حتی تصور چنین حادثه ی مضحکی نیز، تا حد زیادی می تواند خجالت آور باشد.
من گمان می کنم همه ی صُعوبت و سنگینی مسأله، بستگی به پیمان های صمیمانه ی روزهای اول و نگهداشتِ آن پیمان ها در همان یکی دو سالِ نخستین داشته باشد.
وقتی حریمی ساختیم، به ضرورت و مُدلل، و آن را پذیرفتیم، شکستنِ این حریم، بسیار دشوارتر از پاس داشتن و بر پا نگه داشتنِ آن است. ویران کردنِ یک دیوار سنگیِ استوار، مسلماً مشکل تر از باقی گذاشتنِ آن است.
دیده ام زنان و مردانی را که از «لحظه های فَوَرانیِ خشم» سخن می گویند و ناتوانی در برابر این لحظه ها.
من، چنین چیزی را، در حدِ شکستنِ حریمِ حُرمتِ یک زندگی، باور نمی کنم و هرگز نخواهم کرد.
خشم، آری؛ اما آیا تو می پذیری که من، به هنگامِ خشم، ناگهان، به یکی از زبان هایی که نمی دانم و مطلقاً نشنیده ام، سخن بگویم؟
خشمِ آنی نیز در محدوده ی ممکنات حرکت می کند – به همین دلیل است که من، همیشه گفته ام: ما، قهر را، در زندگیِ کوچک خود، به «ناممکن» تبدیل کرده ایم؛ به زبانی که یاد نگرفتیم تا بتوانیم به کار ببریم.
قهر، زبانِ استیصال است.
قهر، پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوتِ موقت؛ و این کاری است که به کدورت، ضخامتی آزاردهنده می دهد.
قهر، دو قفله کردن دری است که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هرچه تعدادِ قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکم تر، دَر، ناگزیر، با خشونتِ بیشتر گشوده خواهد شد.
و راستی که چه خاصیت؟
من و تو، شاید از همان آغاز دانستیم که سخن گفتنِ مداوم – و حتی دردمندانه – در باب یک مشکل، کاری است به مراتب انسانی تر از سکوت کردن درباره ی آن.
به یادت هست که زمانیف زنی، در مقابل استدلال های من و تو می گفت: قهر، برای من، شکستنِ حُرمتِ زندگی مشترک نیست؛ بلکه، برعکس، بَند زدنِ حُرمتی است که به وسیله ی زبانِ سرشار از بیرحمی و بی حرمتی شوهرم شکسته می شود یا تَرَک بر می دارد.
این حرف، قبول کنیم که در مواردی می تواند درست باشد.
زبان، بسیار پیش می آید که به یک زندگی خوب، خیانت کند، و بیشمار هم کرده است.
اما آیا قهر، تاکنون توانسته ریشه های این خیانت را بسوزاند و خاکستر کند؟ نه...به اعتقاد من، آنکس که همسر خود را مورد تهاجم و بی حرمتی قرار می دهد، در لحظه های دردناکِ هجوم، انسانی ست ذلیل و ضعیف و زبون. در این حال، آنچه مُجاز نیست سکوت است و گذشتن و آنچه حق است، آرام آرام، به پایِ میزِ گفتگوی عاقلانه و عاطفی کشاندن مهاجم است، و شرمنده کردن او و نجات دادنش از چنگ بیماری عمیق و کهنه ی بدزبانی – که مُرده ریگِ محیطِ کودکی و نوجوانی است.
من و تو، می دانم که هرگز به آن لحظه ی غم انگیز نخواهیم رسید، که قهر، به عنوان یک راه حل، پا به کوچه ی خلوتِ زندگی مان بگذارد و با عربده ی سکوت، گوش روحمان را بیازارد...
نه...انکار نمی توان کرد که این واقعاً سعادتی است که ما هیچگاه، در طول تمامی سالهای زندگی مشترکمان، نیاز به استفاده از حربه ی درماندگان را احساس نکرده ییم؛ و یا با پیمانی پایدار، این نیاز کاذب را به نابودی کشانده ییم..
نامه یازدهم
بانوی بالا منزلت ما!
به یاری اراده و ایمانی همچون کوه
خوب ترین روز های زندگی
فراسوی جملگی صخره های صعب تحمل سوز
بر فراز قله های رفیع شادمانی
در انتظارت باد!
به خاطر چندمین سالگرد تولدت
از سوی این کوهنورد قدیمی
نامه دوازدهم
بانوی بزرگوار من!
چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما ، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟
چرا دائما نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟
راستی این «دیگران» که گهگاه انقدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند، چه کسانی هستند؟
آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان، ایمان داری؟
تو، عیب این است، که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قِبَلِ تهدید و باج خواهی و هرزه دهانی خویش می خورند و سیه روزگارانند، به ناگزیر...
عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران و مردم عادی، بل شبه روشنفکران و شبه آدم ها نیز ما و زندگی ما را تحسین کنند و بر آن هیچ زخم و ضربه یی نزنند...
تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستاید و دوست بدارند...
این ممکن نیست، نیست، نیست عزیز من؛ این ممکن نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد، این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری کنیم...
عزیز من!
بیا به جای آن که یک خبر کوتاه ، که در یک روزنامه ی امروز هست و فردا نیست، این گونه برآشفته ات کند، بیمناک و برآشفته از آن باش که ما، نزد خویشتن خویش، از عملی، حرفی و حرکتی، مختصری خجل باشیم. این را که پیش از ما بسیار گفته اند، باور کن:
هر کس که کاری می کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند.
هر کس که چیزی را می سازد -حتی لانه ی فرو ریخته ی یک جفت قمری را- منفور همه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند.
و هر کس که چیزی را تغییر می دهد - فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد- باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.
... و بیش از این ها، انسان، حتی اگر «حضور» داشته باشد، و بر این حضور، مصر باشد، ناگریز، تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت ، ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد...
از قدیم گفته اند، و خوب هم، که عظیم ترین دروازه های ابر شهر های جهان را می توان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه ای نمی توان بست.
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن و آن گونه پای کوبیدن . گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را برانگیزد، از ما چه چیز خواهد ساخت؟ عمیقا یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بردار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات.
عزیز من!
یادت باشد، اضطراب تو، همه ی چیزی ست که تنگ نظران، آرزومندِ آنند. آن ها چیزی جز این نمی خواهند که ظِل کینه و نفرت شان بر دیوار کوتاه کلبه ی روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را مختصری کدر کند. رهایشان کن عزیز من، به خدا بسپارشان و به طبیعت...
تو خوب می دانی که اضطراب و دل ناگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از در افتادن با هر آن چه که من و تو، هر دو نادرستش می دانیم، باز می دارد.
بانوی من! دمی به یاد آن دلاوران خط شکنی باش که در برابر خود، رو در روی خود، فقط چند قدم جلوتر، بدکینه ترین دشمنان را دارند. آیا آن ها حق است که از قضاوت دشمنان خود بترسند؟
بگو:« ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید»...
نامه سیزدهم
عزیز من!
زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت، و باز انتظلر داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد.
چیزی، قطعا خراب خواهد شد
چیزی فروخواهد ریخت
چیزی دیگرگون خواهد شد
چیزی - به عظمت حرمت - که باز سازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است...
کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد، بر زمین انداخت، لگدمال کرد، و باز انتظار داشت که همان کاسه ی بلورین روز اول باشد.
من، ممنون آنم که تو، هرگز، در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر، این کاسه ی نازک تن زود شکن بلورین را از دست های خویش جدا نکردی...
نامه چهاردهم
عزیز من!
باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کار کردن و سرسختانه و عادلانه کار کردن من نمی افزاید، و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.
البته من بسیار خجالت زده خواهم شد اگر تصور کنی که این «من» من است که می خواهد به قیمت نشاط صنعتی و کاذب تو، بر قدرت کار خود بیفزاید، و مرد سالارانه - همچون بسیاری از مردان بیمار خود پرستی ها - حتی شادی تو را به خاطر خویش بخواهد. نه... هرگز چنین تصوری نخواهی داشت.
راهی که تا این جا، در کنار هم، آمده ییم، خیلی چیز ها را یقینا بر من و تو معلوم کرده است. اما این نیز، ناگزیر، معلوم است که برای تو - مثل من - انگیزه ای جدی تر و قوی تر از کاری که می کنم - نوشتن و باز هم نوشتن - وجود ندارد، و دعوت از تو در راه رد غم، با چنین مستمسکی، البته دعوتی ست موجه؛ مگر آن که تو این انگیزه را نپذیری...
پس باز می گویم: این بزرگ ترین و پر دوام ترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم. حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را، در چنین زمانه یی، بر من ببخش - بانوی من، بانوی بخشنده ی من!
به خدایم قسم که می دانم چه دلایل استواری برای افسرده بودن وجود دارد؛ اما این را نیز به خدایم قسم می دانم که زندگی، در روزگار ما، درافتادنی ست خیره سرانه و لجوجانه با دلایل استواری که غم در رکاب خود دارد.
غم بسیار مدلل، دشمن تا بن دندان مسلح ماست.
اگر به خاطر تزکیه روح، قدری غمگین باید بود ضرورت است که چنین غمی، انتخاب شده باشد نه تحمیل شده.
غصه منطق خود را دارد. نه؟ علیه منطق غصه حتی اگر منطقی ترین منطق هاست، آستین هایت را بالا بزن!
غم، محصول نوعی روابطی ست که در جامعه شهری ما و در جهان ما وجود دارد. نه؟ علیه محصول، علیه طبیعت، و علیه هر چیز که غم را سلطه گرانه و مستبدانه به پیش می راند، برپا باش!
زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بد قصد سخت جان می آید نه یک شاعر تلطیف کننده ی روان، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی...
عزیز من!
قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی بر فراز، پارویی بزن، و بر خلاف جهت باد، تقلایی کن!
سخت ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحب خانه ی آن.
توفان را بگذران
و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان بچه های ماست و به زیان همه ی بچه های دنیا.
آخر آن ها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند...
نامه پانزدهم
بانوی من!
دیروز عصر که دیدم رنجیده و برافروخته درباره ی ارزش های انقلاب با دوستی سخن می گویی؛ اما رنجیدگی و برافروختگی را به بیان خود منتقل نمی کنی، شلاقی و دردآور، زهرآلود و زخم زننده سخن نمی گویی، و نمی کوشی که به دلیل به خشم آمدنت، او را به خشم بیاوری، احساس مردم که چه تفاوت عظیمی میان شیوه های ما - تو و من - در ارسال پیام های شفاهی و طرح مسائل سیاسی و اجتماعی در مباحثات روزمره وجود دارد.
در روزگار ما که بسیاری از مردان صاحب سواد و اکثر زنان به هنگام بحث، گرفتار عدم تعادل می شوند، فریاد می کشند، دشنام می دهند، متل می گویند، تهمت می زنند، دروغ می بافند، شایعه می سازند، و جملگی ارزش های اخلاقی و انسانی، و حتی علل یک گفت و گوی سیاسی و اجتماعی را زیر پاهای هیجان زدگی غیر عادلانه ی خود له می کنند، و هدفی برایشان نمی ماند جز مغلوب کردن و خرد کردن بیرحمانه و لحظه یی حریف، چقدر خوب بود اگر زنانی با خلق و خوی اجتماعی آرام، وارد میدان سیاست می شدند و به خاطر مسائلی که در آرامش و وقار مدافع آن ها هستند، رسما و جدا به مبارزه می پرداختند. چه قدر خوب بود.
در زمانه ی ما - و شاید هر زمانه یی پس از این - چه زیبا و پر شکوه است که زنان و دختران ما، معقول و منطقی، نه هیجان زده، نامنصف و شایعه سازانه، در متن سیاست باشند: معتقدانه، نه مقلدانه؛ واقعی، نه نمایشی؛ صمیمانه، نه متظاهرانه؛ و به خاطر آینده ی همه ی بچه ها، نه به خاطر خود نمایی و به علت خودخواهی.
باور کن بانوی من!
ما تا زمانی که یک نهضت سیاسی جدی و عظیم زنان با ایمان نداشته باشیم، نهضتی شریف و مؤمنانه - محصول انتخاب تفکر آزاد - گمان نمی برم که بتوانیم به درستی از معتقداتمان دفاع کنیم و به آرزوهایمان برسیم. گمان نمی برم که معتقدات و آرمان هایمان را به درستی و به تمامی، حتی بشناسیم...
وقتی تو تز مسائل سیاسی حرف می زنی، آنقدر متین و صبورانه، دیده ام که بد دهان ترین مخالفان نیز شرمنده می شوند. به یادم هست که چندی پیش، سه شنبه یی بود که تو از این نبرد بزرگ تاریخی و مردان دلاوری که می جنگند دفاع می کردی - آنقدر با وقار و خالصانه - که مخاطب تو، ناگهان خلع سلاح شد، و وامانده گفت: من منکر شهامت، شجاعت و خلوص این بچه ها که نیستم...من فقط می گویم...
بانوی من!
زمانی زیباتر و مناسب تر از این، برای ورود به میدان سیاست وجود ندارد. آستین هایت را بالا بزن و با همان قدرت بیانی که شاگردان کلاس هایت را به سکوت و احترام می کشانی، از جانب بخشی از زنان دردمند جامعه ی خود سخن بگو!
البته از نظر من، این ابدا مهم نیست که در کدام جبهه حضور داشته باشی؛ مهم حضور است و بس. و گمان هم نمی برم آنکس که خوب می جنگد بتواند در جبهه ی بد، خوب بجنگد.
قاعدتا باید حقی وجود داشته باشد تا تو بتوانی به خاطر آن، تا پای جان، با قدرتو ایمان بجنگی...
بانو!
آیا وصیت نامه ی آلنب برای مارال را که در کتاب چهارم آمده خوانده یی؟ من اما اگر نتوانستم «آلنی اوجای دلاور» باشم آرزومند آنم که تو همچون مارال در قلب یک جهاد سیاسی بزرگ، حضوری مؤثر داشته باشی. این حضور، در سرنوشت فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما اثری عمیق و تعیین کننده خواهد داشت...
عصر ما عصری ست که عاشق ترین مردم، عاشقانه ترین آواز هایشان را در سنگر سیاست می خوانند...
عصر ما عصر زیبایی ست که بچه های هنوز راه نیفتاده ی زبان باز نکرده، بر دوش و از دوش پدرانشان به جهان خروشان سیاست نگاه می کنند، و از همان جاست که ناگزیر باید راه آینده شان را ببینند و انتخاب کنند...
در چنین عصری که کودکان و عاشقان، خواه ناخواه، در میدان سیاست اند، اگر زنان با ایمان و متقی دست بالا نکنند، چه بسا که کودکان و عاشقان به تسلیمی سوک انجام سرانده شوند...
در این باره بیندیش!
نامه شانزدهم
همگام من در این سفر پر خاطره ی پر مخاطره!
بارها گفته ام، و تو خوب می دانی، که ارزش نهایی هر زندگی در حضور لحظه های سرشار از احساس خوشبختی در آن زندگی ست.
در یکنواختی و سکون، هیچ چیز وجود ندارد چه رسد به خوشبختی که ناگزیر، از پویشی دائمی سرچشمه می گیرد.
ما نباید بگذاریم که هیچ جزئی از زندگیمان در دام تکرار، گرفتار شود.
صیاد سعادت، چشم بر این دام دوخته است...
من باز هم از تکرار با تو سخن خواهم گفت، اما به لحنی و صورتی دیگر!
نامه هفدهم
عزیز من!
گهگاه، در لحظه های پریشان حالی، می اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه، دوست داشتن را به بیزاری، و محبت را به نفرت تبدیل کند...
راستش، اگر پای شخصیت های داستان هایم در میان باشد، امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به ذهنم می آید گرچه هنوز، هیچ یک از آن ها را رغبت نکرده ام که باور کنم و به کار بگیرم...
اما، زمانی که این پرسش، مستقیما، در باب رابطه ی من و تو به میان بیاید، اطمینان خدشه ناپذیری دارم به این که هرگز چنین واقعه ی منهدم کننده یی پیش نخواهد آمد. هرگز. بار ها و بار ها اندیشیده ام: چه چیز ممکن است محبت مرا به تو، حتی، مختصری تقلیل بدهد؟
چه چیز ممکن است؟
نه... به همه ی آن مسائلی که شاید به فکر تو هم نرسیده باشد، فکر کرده ام؛ ولی واقعا قابل قبول نیست.
اعتماد به نفسی به وسعت تمامی آسمان داشته باش؛ چرا که ارادت من به تو ارادتی مصرفی نیست و به وسعت تمامی آسمان است.
قول می دهم:
در جهان، قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند؛ و این نشان می دهد که جهان، با همه ی عظمتش، در برابر قدرت عشق، چه قدر حقیر است و ناتوان.
ای عزیز!
من نیز همچون تو در باب انهدام عشق، داستان های بسیار خوانده ام و شنیده ام؛ اما گمان می کنم - یعنی اعتقاد دارم - که علت همه ی این ویرانی های تأسف بار، صرفا سست بودن اساس بنا بوده است، و بیش از این، حتی حقیقی نبودن بنا...
عزیز من!
امروز که بیش از همیشه ی عمرم، خاک این وطن دردمندم را عاشقم، و نمانده چیزی که کارم همه از عاشقی به جنون و آوارگی بکشد، بیش از همیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری درباره ی تو گفتم، به دلم می نشیند و خالصانه بودنش را احساس می کنم:« تو را چون خاک می خواهم، همسر من!»
در عشق من به این سرزمین، آیا هرگز امکان تقلیلی هست؟
نامه هیجدهم
بانوی ارجمند من!
دیروز شنیدم که در تایید سخنِ دوستی که از بدِ روزگار می نالید، ناخواسته و به همدردی می گفتی: «بله...درست است. زندگی، واقعاً خسته کننده، کسالت آور، و یکنواخت شده است»...
اما این درست نیست عزیز من، اصلاً درست نیست.
مستقل از انسان و آنچه که انسان می کند، در جستجوی چیزی در ذات زندگی نباید بود.
از مزاحِ مکرر «زندگیِ موریانه ها و زنبوران عسل» بگذر! آنها شاید موجودات بسیار مهمی هستند که مسائل بسیار مهمی را اثبات می کنند؛ اما کمترین نقشی در ساختمان معنویِ حیات ندارند.
به جستجوی بیهوده ی چیزی نباش، که اگر تو نباشی و دیگران نیز نباشند، آن چیز، همچنان باشد، و خوب و دلخواه و سرشار از نشاط نامکرر باشد.
نه...تنها به اعتبار وجود زنده و پویای توست که چیزی بد است یا چیزی خوب؛ چیزی کهنه است و چیزی نو، چیزی زیباست و چیزی نازیبا؛ و تنها بر اساس اراده، عمل، و اندیشه ی تو آنچه بد است به خوب تبدیل خواهد شد، آنچه نازیباست به زیبا و آنچه مکرر است به نامکرر...
هرگز گمان مبر که زندگی، بدون انسان، یا بدون موجودی زنده که قدرت تفکر و انتخاب داشته باشد، باز هم زندگی ست.
عزیز من!
هرگز از زندگی، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای تاقچه یا درختی در باغچه، جُدا از تو و نیروی تغییردهنده ی تو، گِلِه مکن!
هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو، بدون کار تو، بدون نگاه انسانیِ تو، بدون توانِ درگیری و مقاومتِ تو، بدون مبارزه ی تو، پافشاریِ تو، سرسختیِ تو، محبت تو، ایمان تو، نفرتِ تو، خشمِ تو، فریاد تو، و انفجار تو، باز هم زندگی ست و می تواند زندگی باشد.
زندگی، مُرده ریگ انسان نیست تا پس از انسان یا در غیابش، موجودیتی عینی و مادی داشته باشد. زندگی، کارمایه ی انسان است، و محصولِ انسان، و دسترنج انسان، و رویای انسان، و مجموعه ی آرزوها و آرمان های انسان - که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.
زندگی، حتی ممکن است خوابِ طولانی و رنگینِ یک انسان باشد - بسیار دور از واقعیتِ بیداری؛ اما به هر حال چیزی است متعلق به نسان، برخاسته از انسان، و سرچشمه گرفته از قدرت های مثبت و منفیِ انسان.
به یادم می آید که در جایی خوانده ام یا نوشته ام: «خدای من، زمینِ بی انسان را دوست نمی دارد و هرگز نیز دوست نداشته است».
ساختنِ زمین آنگونه که انسان، روی آن، نفسی به آسودگی و سلامت بکشد، و بتواند جُزء و کل آن را عاشقانه اما نه طمع ورزانه بخواهد و نگه دارد، تنها رسالت انسان است؛ و رسالتِ تو و من، اگر از داشتنِ عنوانِ پُرمسئولیت و خطیر «انسان» هراسی به دل هایمان نمی افتد...
بانوی من!
ما نکاشته هایمان را هرگز دِرو نمی کنیم.
پس به آن دوست بگو: خستگی کاشته یی که خستگی برداشته یی.
اینک به مدد نیرویی که در توست و چه بخواهی و چه نخواهی زمانی از دست خواهد رفت، چیزی نو و پُرنشاط بساز...
چیزی که اگر تو را به کار نیاید، دست کم، بچه هایت را به کار خواهد آمد...
نامه نوزدهم
بانوی بزرگوار من!
به راستی که چه درمانده اند آن ها که چشم تنگ شان را به پنچره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چه قدر خوب است، چه قدر خوب است که ما - تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جست و جو نکرده ایم.
این حقیقتا اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران، و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلند پرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ی ما آورده است...
تو با نگاهی پرشوکت و رفیع - همچون آسمان سخی - از ارتفاعی دست نیافتنی ، به همه ی ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد، بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده یی:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچجو یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه ی خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد - به امید باطلی ، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی ست در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشیدنی طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه ی گفت و گو هایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدی بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آن گونه خوشبختی - که آرمان نهایی انسان است - نیرو، امید، اقدام و اراده ی مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه یی هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره ی آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی:« کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟»
و یادت هست که من، در جا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب!
پاسخت را اینک یافته ام.
نامه بیستم
عزیز من!
فردا، یک بار دیگر، سالروز ازدواج ماست، و من که اینجا نشسته ام و صبورانه خط می نویسم هنوز هیچ پیشکشی کوچکی برای تو تدارک ندیده ام؛ اما این تنها مسئله یی ست که هرگز، به راستی هرگز مرا نگران نکرده است، و نیز، نخواهد کرد. نگران، نه؛ اما غمگین، البته چرا.
این، در عصر نفرت انگیز شی ئی شدن محبت و عشق، معجزه یی ست که ما - من و تو - خوشبختی مان را، نه تنها بر پایه ی پول، بل حتی در رابطه ی با آن نساخته ییم؛ که اگر چنین کرده بودیم، چندین و چند بار، تا کنون، می بایست شاهد ویران شدن شرم آور این بنا بوده باشیم...
و چه قدر تاسف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مؤمنیم.
و کیست در میان ما که نداند این معجزه ی حذف پول به عنوان حلال مشکلات، تنها به همت والا، گذشت بی نهایت، بلند نظری و منش بزرگوارانه ی تو ممکن گشته است؟
نامه ی بیست و یکم
عزیز من!
خوشبختی، نامه ای نیست که یک روز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
نامه بیست و دوم
عزیز من!
گاهی که از روند روزگار، زیر لب، شکایتی می کنی، و اضهار تعجب از اینکه زندگی، با من تو نیز، گهگاه، سر مدارا نداشته است، اینگونه به نظر می رسد که تو هنوز هم، زندگی را چیزی مستقل از زندگانی می بینی، که به راه خود می رود و آن چه خود می خواهد انجام می دهد؛ و این، البته خوب می دانی که درست نیست. ما بر سر این مسأله، سال هاست که به وحدت نظر رسیده ایم و اراده به تردید نیز نکرده ایم:
زندگی، در بسیاری ار لحظه ها، عاری از هر نوع معنا و مفهومی ست.
این ما هستیم که با مجموعه ی عملکردهایمان به زندگی معنا و مفهوم می بخشیم. زندگی، به خودی خود، نه بد است نه خوب، نه تلخ است نه شیرین، نه ظالمانه و نه سرشار از عدالت...
انسان، فقط یک موجود زنده نیست؛ بلکه خود، هم زنده است و هم زندگی ست.
می دانم... راست می گویی... این سخنان را بارها و در هر جا که توانسته ام گفته ام؛ و نیز گفته ام که این حوادث نیستند که انسان را امیدوار یا نا امید می کنند؛ این طرز نگاه کردن ما به حوادث است و زاویه ی دید ما، که مایه ی اصلی یأس و امید را می سازد.
انسان هنوز یاد نگرفته آن گونه به حوادث نگاه کند که تلخ ترین و دردناک ترین آن ها را هشیار کننده، نیرو دهنده، تجربه بخش، برانگیزنده و آینده ساز ببیند.
استخراج قدرت از درون ضعف، استخراج ایمان از قلب بی ایمانی، بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی ها، و تراشیدن و سخت تراشیدن سنگ حجیم و بی قواره ی سرخوردگی ها، آن گونه که از درون آن، پیکره صیقل و سنگی و استوار دلبستگس به آینده بیرون کشیده شود- این، وظیفه ی انسان عصر ماست، و این وظیفه ی من و توست به عنوان آدم هایی که ناگزیر، عصر خویش را پذیرفته ایم و با آن درگیر شده ایم.
بانوی من!
باور کن که این نگاهی بسیار فلسفی، پیچیده و عمیق به زندگی و ارزش های آن نیست، این فقط ساده نگاه کردن است؛ ساده و صادقانه و سازنده نگاه کردن.
ما روزگار خویشتنیم، زمان و زمانه ی خویشتنیم، و جایگاه خویشتن.
ما نفس زندگی هستیم، و ماده ی زندگی، و روح زندگی ...
آیا زندگی را چگونه می خواهی؟
ما را آن گونه بخواه، و ما را آنگونه که می خواهی بساز!
از هم امروز
از همین حالا...
نامه بیست و سوم
عزیز من!
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.
اما، روز های بد، همچون برگ های پاییزی، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی استخوان می شکنند، و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند.
عزیز من! برگ های پاییزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند...
نامه بیست و چهارم
عزیز من، همیشه عزیز من!
این زمان گرفتاری هایمان خیلی زیاد است، و روز به روز هم -ظاهرا- زیاد تر می شود. با این همه، اگر مخالفتی نداشته باشی،خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم؛ این طور در گرفتاری هایمان غرق نشویم، و از یاد نبریم که قلب انسان، بدون گریستن، می پوسد؛ و انسان، بدون گریه، سنگ می شود.
هیچ پیشنهاد خاصی برای آن که برنامه ی منظمی جهت گریستن داشته باشیم - همانند آن چه که در «یک عاشقانه ی بسیار آرام» و عینا در «مذهب کوچک من» گفته ام - البته ندارم و نمی توانم داشته باشم؛ اما جداً معتقدم خیلی لازم است که گهگاه، «انتخاب گریستن» کنیم و همچون عزاداران راستین، خود را به گریستنی از ته دل واسپاریم.
من از آن می ترسم، بسیار می ترسم، که باور چیزی به نام «زندگی، مستقل از زندگان» آهسنه آهسته ما را به چنگ خشونتی پایان ناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بیرحمی، در ذات زندگی ست؛ بیرحمی هست حتی اگر بیرحم وجود نداشته باشد.
این نکته بسیار خطرناک است، حتی خطرناک تر از خودکشی.
چه قدر خوشحالم که می بینم خیلی ها که ما کلامشان را دوست می داریم، درباره گریستن حرف هایی زده اند که به دل می نشیند.
گمان می کنم «بالزاک» در جایی گفته باشد: گریه کن دخترم، گریه کن! گریه دوای همه ی دردهای توست...
و آقای «آندره ژید» در جایی گفته باشد: ناتانائل! گریه هرگز هیچ دردی را درمان نبوده است...
و نویسنده ی گمنامی را می شناسم که گفته است:« زمانی برای گریستن، زمانی برای خندیدن، و زمانی برای حالی میان گریه و خنده داشتن.
عزیز من! هرگز لحظه های گریستن را به خنده وامسپار، که چهره ای مضحک و ترحم انگیز خواهی یافت».
شنیده ام که «ون گوگ»، بی جهت می گریسته است. بی جهت! چه حرف ها می زنند واقعا! انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم، او، یقینا بی دلیل گریسته است.
بهیادت هست. زمانی، در شهری، مردی را یافتیم که می گفت هرگز در تمامی عمرش نگریسته است. تفاخر اندوه بار و شاید شرم آوری داشت. پزشکی گفت:« نقصی ست طبیعی در مجاری اشک» و یا حرفی از این گونه؛ و گفت که «در دل می گرید» که خیلی سخت تر از گریستن با چشم است، و گفت که برای او بیم مرگ زودرس می رود.
مردی که گریستن نمی دانست، این را می دانست که زود خواهد مرد.
شاید راست باشد. شنیده ام مستبدان و ستمگران برگ تاریخ، گریستن نمی دانسته اند.
بگذریم! این نامه چنان که باید عاشقانه نیست. رسمی و خشک است. انگار که نویسنده اش با گریه آشنا نبوده است.
باری این نامه را دنبال خواهم کرد، به زبانی سرشار از گریستن...
و اینک، این جمله را در قلب خویش باز بگو:
انسان، بدون گریه، سنگ می شود.
نامه بیست و پنجم
عزیز من!
امروز که روز تولد توست، و صبح بسیار زود برخاستم تا باز بکوشم که در نهایت تازگی و طراوت، نامه ی کوچکی را همراه شاخه گلی بر سر راه تو بگذارم تا بدانی که عشق، کوه نیست تا زمان بتواند ذره ذره بسایدش و بفرساید، ناگهان احساس کردم که دیگر واژه های کافی نامکرر برای بیان احتیاج و محبتم به تو در اختیار ندارم...
صبور باش عزیز من، صبور باش تا بتوانم کلمه یی نو، جمله ای نو، و کتابی نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم، تا در برابر تو اینگونه تهی دست و خجلت زده نباشم...
بانوی من باید مطمئن باشد که می توانم به خاطرش واژه هایی بیافرینم، همچنان که دیوانی...
با وجود این، من و تو خوب می دانیم که عشق، در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد-مگر آن که رنج اسارت و حقارت را احساس کند.
عشق، برای آن که در کتاب های عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کم بنیه می شود.
عزیز من!
عشق، هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.
نامه بیست و ششم
عزیز من!
چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای «انتخاب گریستن» باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز. و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که «در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس».
بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گرستن زیر فشار های جاری، بلکه «اراده به گریستن» بود؛ و میان این دو تفاوتی ست.
من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:
کلامی که نتوانی اش گفت راست
به غیظ فروخورده تبدیل کن!
اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فروخورده تبدیل کنی که یک روز، با گلو دردی خوفناک از پا درآیی-بی تأثیری بر زمان و زمانه ی خود.
همه ی حرف های نازدنی را به غیظ تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرف هایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گرستن به جای گرستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمی توانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.
همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آن ها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آب ها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.
تشنگی ما را، همیشه، آب هایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.
اشک، خدای من، اشک...
بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛ اما نه به خاطر این یا آن مسأله حقیر، نه به خاطر دنائت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریزپای پر ادا، و آن که ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آن ها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندا
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاپور