
اتاق 1 در بند 350 قسمتهای خاصی از خاطرات اوین رو در ذهن
من اشغال کرده ... چگونگی شکل گرفتن اتاق، ماجراهایی که در
اتاق داشتیم، هم اتاقیها، همه و همه هنوز مثل تجربهای زنده در
ذهن من حضور دارند. خردادماه 89 بود که ناگهان مدیریت زندان تصمیم
گرفت که دیوار بین کتابخانه و فروشگاه بند رو برداره و تبدیل به اتاقش
کنه. گویا دلیل این کار بالا رفتن جمعیت بند بود. در اون زمان هر 6 اتاق
طبقهی اول بند که متعلق به زندانیهای سیاسی بود، کفخواب
داشت و این اتاق میتونست مسئلهی کف خوابی رو حل کنه. اتاقی
که از این طریق به وجود اومد به این دلیل که در ابتدای کریدور بند بود،
در شمارهگذاری جدید، اتاق 1 نامیده شد.
ویژگی خاص اتاق یک این بود که از 24 نفر ظرفیت اون، ده نفرش
از پیش اشغال شده بود و متعلق به زندانیان کُرد متهم به ارتباط با
القاعده بود. این افراد که تا پیش از اون در اتاقهای دیگهی بند و یا
در بندهای دیگه پراکنده بودند، با اجازه ریاست زندان موافقت شد که
در یک اتاق با هم جمع بشن. فکر کنم برای شما هم قابل پیش بینی
باشه که کسی از افراد بند، حاضر نبوده با اون ها هم اتاق بشه!
هنوز مشکل داوطلبین برای اتاق 1 برجا بود که روزی در حالی که زیر
دوش حمام بودم، علی پرویز صدام زد و گفت: «داریم اسامی افرادی
که میرن اتاق 1 رو مینویسیم، من و علی ملیحی و میلاد اسدی
هم هستیم، بهمن احمدی و عبدالله مومنی هم میان، تو چی؟»
اینطور بود که من هم پذیرفتم. به جز اسامی بالا مهندس صمیمی،
دکتر تاجرنیا، ماهان محمدی، علیرضا ایرانشاهی، بابک داشآپ و سه
نفر از دوستان کرد هم در این لیست بودند. انصافا" جمع خوبی بود و
خیلی هم راحت با هم کنار میاومدیم اما مسئلهی اصلی چگونگی
مواجهه با بچههای القاعده بود.
اگر چه خیلی از مشکلاتی که بعدها با هم پیدا کردیم سوءتفاهم و
سوءبرداشت بود اما در بعضی موارد هم مشکل حقیقتا" بنیادین بود.
مهمترین ویژگی بچههای القاعده به نظر من، کلام محوری و
زبان محوری حادشون بود. انگار که این افراد جز جملات و حرفها و
اعتقادات، هیچ چیز دیگهای رو نمیدیدند. و حداقل این که اهمیتی
براش قائل نبودند. اونها با این که در اقلیت بودند و این به هر حال هر
کسی رو محافظهکار میکنه، با این حال نسبت به هر جملهای که
مخالف بنیادهای ذهنیشون بود سریعا" واکنش نشون می دادند. در
واقع بدترین شیوهی مواجهه با اونها ارتباط زبانی، به خصوص بحث
کردن بود. چون با هر تلاشی که برای دقیقتر کردن گفتهها میشد،
اختلافات هم عمیقتر میشد و مشکلات رو بیشتر میکرد.
به نظر خودم ارتباط غیرکلامی و غیرمستقیم، خیلی روش بهتری
بود. ارتباطهایی از جنس همبازی شدن در فوتبال و والیبال، سر
سفره ی هم غذاخوردن، همکاری در مسائل اتاق ... این کارها باعث
می شد پیوندهای ناخودآگاهی در طرفین شکل بگیره و جاذبهی این
پیوندها می تونست تا حدی دافعهی ناشی از تفاوتهای اعتقادی و
معرفتی رو مهار کنه. کسی که به نظر من در چنین ارتباطهایی خیلی
توانا بود دکتر تاجرنیا بود و انصافا" حضورش در کاهش تنشها و
مشکلات خیلی موثر بود.
باور کنید من خیلی وقته که به نوعی احساس وظیفه می کنم که
در تمجید از دکتر تاجرنیا مطلبی بنویسم. دلیل اول اینکار احتمالا" اینه
که می خوام از شیوهی خاصی از رفتار اجتماعی و ورود به عرصهی
عمومی دفاع کنم که فکر می کنم دکتر، بهترین نمونهی اونه و دلیل
دوم این که من فکر می کنم بهترین شیوهی تقدیر از ویژگیهای
خاص و مثبتی که انسانها در خودشون پرورش دادهاند، دیدن دقیق
این ویژگیها و بیان وفادارانهی اونهاست و از اونجا که به خیال خودم
چنین قصدی دارم، ممکنه از تعاریف نامعمولی استفاده کنم که
امیدوارم باعث سوء تفاهم نشه و حداقل می دونم با شناختی که
دکتر از من داره، ناپختگی حرفهام رو به حساب بیعقلیام میگذاره،
نه چیز دیگه!
ویژگی اول و خاصی که به نظر من در دکتر هست، نوعی عملگرایی
خاص و تعلق خاطر عمیق به حل مسایلی است که در زندگی جمعی
به وجود میآد. بدون هیچ اغراقی باید بگم که در زندگی هیچ کسی
رو تا حالا ندیده بودم که تا این حد ورود به مسائل و مشکلات
عمومیاش زیاد باشه و تا این حد هم دقیق و درست عمل کنه! ویژگی
دوم این که دکتر توانایی عجیبی در پیدا کردن و شاید هم خلق کردن
نقطه ی اشتراک با آدمهای دیگه داره و این کار رو هم معمولا" به
واسطهی همون عملگرایی خاص انجام می ده و بدون این که با افراد
وارد بحثهای اعتقادی و یا نظری بشه، می تونه در سایر موارد زندگی
اجتماعی، نقطه ی اتصال و شخص مورد اعتماد افراد و گروههای
مختلف باشه. سومین خصوصیت قدرت ارادهی بالاییه که دکتر داره و
اون رو در انرژی زیادی که در فعالیتهاش صرف میکنه نشون می ده.
ویژگیای که شخصا" به اون می گم «زندگی با حداکثر ظرفیت»!
و همیشه فکر میکنم که چنین خصوصیتی میتونه انسان ها رو
در نزدیکترین موقعیت نسبت به خوشبختی و موفقیت قرار بده و
ویژگی چهارم که به نظر من خیلی با ارزشه، نوع خاصی از مواجهه
با تصمیمات جمعیه که به اون میگم «احترام به نظر خود و دیگران».
احترام به نظر خود به نظر من اینه که من تمام تلاشم رو برای پیدا
کردن یک راه حل درست و همین طور دفاع از اون در برابر جمع انجام
بدم و احترام به نظر دیگران اینه که به حرفهای اونها هم گوش کنم
و در نهایت به تصمیم جمعی التزام داشته باشم و تصمیم جمع رو
اگر چه مخالف با نظر خودم، این قدر محترم بدونم که برای تحققاش
همه ی انرژی ام رو صرف کنم. ویژگیهایی که در بالا آوردم به
علاوهی خیلی ویژگیهای مثبت دیگه (به خصوص فروتنی و تواضع
همیشگی) باعث می شه نوعی اعتماد خاص نسبت به دکتر در
انسان شکل بگیره و این احساس حداقل در خود من کاملا" وجود
داره که میتونم در تمامی مشکلات و مسائل جمعی به ایشون
تفویض اختیار کنم و این حس تا پیش از اون یک استثنا بود. یادمه
روزی که بردنمون انفرادی، موقع تصمیمگیری جمعی، عدم حضور
دکتر رو کاملا" احساس میکردم. حتی یک بار حسین نورانینژاد
از دریچهی سلولش پرسید که دلتون برای چه کسی در بند عمومی
تنگ شده؟ وقتی که خواستم جواب همیشگی «هیچ کس»ام را
بگم، لحظهای متوقف شدم و بعد از کمی تامل گفتم: دکتر تاجرنیا…!
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاپور