
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم مىلرزید.انگار چیز شکستنىِ بسیار گرانبهایى را روى دست مىبردم. حتیبهنظرم مىآمد که تو تمام عالم چیزى شکستنىتر از آن هم به نظرنمىرسد. تو روش...
ادامه مطلب
نگاه متینش به دوردستهاى دور راه کشیده بود. گفت: بَرِّهات را دارم. جعبههه را هم واسه برههه دارم. پوزهبنده را همدارم. و با دلِ گرفته لبخندى زد. مدت درازى صبر کردم. حس کردم کمکمَک تنش د...
ادامه مطلب
ماهی سیاه کوچولو گفت:«می خواهم بروم ببینم آخرجویبـار کجاست. دلم می خواهـد بدانـم جاهای دیگر،چهخبرهایی است.» مـادر خنـدید وگفت: «من هم وقتی بچه بودم خیلی ازاین فکرها می کردم. آخر جانم جویبار که اول و آخر ندارد!همین است که هست، جویـبـار همیشه روان است و بههیچ جایی هم نمی رسد.» مـاهی سیـاه گفت:«آخر مـادر جان مگر نـه این که هرچیزی به پایان می رسد؟شب به آخر می رسد،روز ت...
ادامه مطلب