بلند بگو الهی شکر!

متن مرتبط با «کوچولو» در سایت بلند بگو الهی شکر! نوشته شده است

شب های زمستانی و شازده کوچولو (9)

  • نیلوبلاگ

    چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم مىلرزید.انگار چیز شکستنىِ بسیار گرانبهایى را روى دست مىبردم. حتیبهنظرم مىآمد که تو تمام عالم چیزى شکستنىتر از آن هم به نظرنمىرسد. تو روش...

    ادامه مطلب
  • شب های زمستانی و شازده کوچولو (10)

  • نیلوبلاگ

    نگاه متینش به دوردستهاى دور راه کشیده بود. گفت: بَرِّهات را دارم. جعبههه را هم واسه برههه دارم. پوزهبنده را همدارم. و با دلِ گرفته لبخندى زد. مدت درازى صبر کردم. حس کردم کمکمَک تنش د...

    ادامه مطلب
  • ماهی سیاه کوچولو

  • نیلوبلاگ

    ماهی سیاه کوچولو گفت:«می خواهم بروم ببینم آخرجویبـار کجاست. دلم می خواهـد بدانـم جاهای دیگر،چهخبرهایی است.» مـادر خنـدید وگفت: «من هم وقتی بچه بودم خیلی ازاین فکرها می کردم. آخر جانم جویبار که اول و آخر ندارد!همین است که هست، جویـبـار همیشه روان است و بههیچ جایی هم نمی رسد.» مـاهی سیـاه گفت:«آخر مـادر جان مگر نـه این که هرچیزی به پایان می رسد؟شب به آخر می رسد،روز ت...

    ادامه مطلب