
ماهی سیاه کوچولو گفت:«می خواهم بروم ببینم آخرجویبـار کجاست. دلم می خواهـد بدانـم جاهای دیگر،چهخبرهایی است.» مـادر خنـدید وگفت: «من هم وقتی بچه بودم خیلی ازاین فکرها می کردم. آخر جانم جویبار که اول و آخر ندارد!همین است که هست، جویـبـار همیشه روان است و بههیچ جایی هم نمی رسد.» مـاهی سیـاه گفت:«آخر مـادر جان مگر نـه این که هرچیزی به پایان می رسد؟شب به آخر می رسد،روز ت...
ادامه مطلب